23/03/2020
این روزها، روزهای سختیست؛ سختتر از آن که بشود، حد و مرزی برایش تعیین کرد، دنیا با تمام این وسعت و بزرگیش، دارد در انزوا میرود؛ همه منتظرِ یک معجزه اند، انتظارِ یک طلوعی را دارند که بشود از درخشش آن، این تاریکی و سیاهی را پس زد و بیرون آمد.
این شاید در تاریخ بشر اولین باریست که در هیچجایی از دنیا پناهگاهی سراغ نداریم و هیچ گوشهایی از جهان امن نیست! مردمِ دنیا در امنترین سرپنا هاشان؛ در بلندترین و قویترین دژ هاشان امروزه در امان نیستند.
بهترین و متجلی ترین جاهای تفریحی، مورد تنفر قرار گرفته است و کسی ظاهرا خوشش نمیاید که حتی از آنجا عبور کند؛ پاتوق، پارتی و باهمی های گروهی و درازکَشیها و لخت نشستنهای رویِ شِنزار های لبِ ساحل، تعطیل شده است.
ظاهرا بشر دارد عقبنشینی را اختیار میکند و کمکم شاید از اعمالِ افراطگراییِ خویش پشیمان میشوند( مطمئن باشید که صدای این پشیمانی بلند خواهد شد)، "انسانِ خردمند"* دوباره در مقابلِ اینبار یک مخلوق دیگری قرار میگیرد؛ اینبار کار و حملهی گروهی برای پیروزی، نتیجهبخش نیست؛ اینبار تکتک مبارزه میکند و برخلاف شروع زندگی ایدهآل اش، باید انفرادی حرکت کند. اما انسان خردمند، احساس شکست میکند و بهظاهر چندان امیدوار به پیروزی نیست، احساس میکند اشتباه از خودش است، احساس میکند، کمکاریای درین نقش دارد.
بشر حالا بهدنبالِ یک پناهگاه و حامیِ بزرگ است، آنی که کنترل همه را در دست دارد، آنی که در جایگاهِ بلندتری نشسته است و این اوضاع را سازماندهی کرده میکند.
خدایا!
ما از حد و مرز خود گذشتیم؛ همه میدانند که از حد خود گذشته اند، اما تو در حد خود هستی؛ تو در بالاترین حد مهربان و بخشایندهای، ما دوباره به این پیبردیم که هرچقدر هم پیشبرویم، باز هم به اندازهی یک مخلوق کوچکات دونده و قوی نیستیم!