10/13/2026
امروز صبح، دوشنبه دوازدهم اکتبر،
از همون موقعی که بیدار شدم، همش یاد این آقایی بودم که توی تصویر میبینید.
خیلی داستانش جالبه و گفتم بذارم اینجا باشه؛
چون بعضی وقتها یه سری خاطرات میان توی ذهنمون و یه جورایی مغزمون رو به چالش میکشن.
برای من هم یادآوری تصویر و بوی اون روزا تجربهی قشنگی بود.
من از وقتی به دنیا اومده بودم تا فکر میکنم چهارم ابتدایی، خونهی مامانبزرگم میموندم. چون مامان بابا کارمند بودن من رو هر روز صبح تا ظهر میذاشتن خونهی آنا.
خونه آنا تو کوچه میرزا رضا بود محله دانشسرا تبریز
یادمه با آنا میرفتیم خرید
بقالیها یادمه
واستادن تو صف نفت
لواشپزی ته خیابون و اون سکههای سفید که فک کنم یه تومنی بودند و ۱۰ ریال نوشته شده بود و باهاش نون میخریدم
شیشه شیرهای با نشان گاو و در آلومینیومیش
کوپنهایی که دسته بندی شده بودند و دور کمرشون کش مینداختن
بعدها هم که توی همون محله به مدرسه رفتم، مدرسهی ابتدایی ناموس
با مغازه ساندویچی به اسم ریواس که هنوزم مزه ساندویچ کتلتش گهگداری میاد تو ذهنم.
حالا داستان این عکس چیه و این آقا کیه؟
این آقا با گاری سبزی میآورد و اونایی که با اون محل آشنا هستن، میدونن که از طرف چایکنار میاومد
سر کوچه گاریش رو نگه میداشت
و ما میرفتیم ازش سبزی میخریدیم، اونم سوا میکرد و خوبشو بهمون میداد
بعدش هم که برمیگشتیم خونه و با آنا سبزی پاک میکردیم.
من مرزهها رو خیلی دوست داشتم.
یادمه تیکههای کوچولوش یه چیزایی دایرهشکل بود و من همیشه میگفتم ملاقهست!
هیچی دیگه امروز صبحم با فکر این آقا شروع شد
یه هالهای از تصویرش توی ذهنم بود.
اسمش یادم نبود و از رنگ اسبش هم مطمئن نبودم
به ChatGPT گفتم برام یه عکس بسازه.
توصیفش کردم و گفتم توی حالوهوای پاییزی باشه.
عکس اول اومد و رنگ اسب قهوهای بود.
مطمئن شدم این رنگی نبود
حس کردم سیاه و سفید بود
کمکم تصاویر داشتن واقعیتر میشدن
رسیدیم به تایم تماس صبحگاهیم با مامان و بابا
قبلش البته عکسش رو براشون فرستاده بودم
اسمش یادمون نبود
مامان پیشنهاد داد که زنگ بزنیم و از عمه رقیه بپرسیم
ولی بابا یادش افتاد و گفت اسمش -قربان داداش- بود.
و
رنگ اسبش هم طوسی بود
دوباره چتجیپیتی و درخواست عکس بعدی
من از نتیجه راضی بودم
اماااااا
مامان هنوز میخواست دقیقتر باشه و رفته بود با عمه بررسیش کنن
عمه بعد از دیدن عکس گفته بوده؛
قدش کوتاهتر بوده،
همیشه هم کلاه بوده رو سرش
اسبش یالهای سفید هم داشته
و
در نهایت، این عکس که پستش کردم نتیجهی تلاش صبحگاهی ما در به چالش کشیدن مغزمان برای یادآوری اتفاقاتی در دهه ۶۰-۷۰ و ۳۵-۳۶ سال پیش هست
قشنگ ذهن دو نسل درگیر بود
یه چیزی که بعد از این داستان به ذهنم رسید، این بود که چطور یادآوری یه آدم، یه تصویر یا یه صحنهی قدیمی میتونه ما رو ببره به سالهای خیلی دور؛
انگار تمام خاطرات کودکیمون دوباره زنده میشن.
بعضی تصویرها، بعضی صحنهها و حتی بعضی احساسات که فکر میکردیم فراموششون کردیم، دوباره برمیگردن.
احساس میکنم این خاطرات برای بچههای هم سنوسال من و یا بزرگتر از من معنی داره
بچههای الان شاید بیشتر خاطراتشون با گوشی، بازیهای کامپیوتری و سرگرمیهای امروزی گره خورده باشه؛
ولی خاطرات ما یه جور دیگه شکل گرفته بودن. پر از کوچهها، خونههای قدیمی، مغازههای محلی، آدمهایی که هر روز میدیدیمشون و اتفاقهای کوچیکی که شاید اون موقع اصلاً فکر نمیکردیم یه روز اینقدر برامون ارزشمند بشن.
اسم خودمون رو میذارم نسل انتقالی
نسلی که یه بخش از زندگیش رو توی دنیای قدیم گذروند و بعد وارد دنیای جدید شد. دنیایی که خیلی چیزهاش تغییر کرد، ولی اون خاطرات هنوز یه گوشهای از ذهنمون زندهان.
برای من، یادآوری این داستان حس خیلی خوبی داشت. برای همین گفتم اینجا بنویسمش؛
از طرف دیگه، چیزی که برام خیلی جذاب بود، این بود که الان چقدر راحت میتونیم خاطرات قدیمیمون رو، با کمک تکنولوژی، در عرض چند ثانیه به تصویر تبدیل کنیم.
اول یه خاطره توی ذهنمون زنده میشه، بعد میتونیم همون تصویر رو جلوی چشممون ببینیم؛
حتی میتونیم بهش جان بدیم و تبدیلش کنیم به ویدیو.
این هم یکی از قشنگیهای تکنولوژیه؛
اینکه میتونه پلی باشه بین خاطرات گذشته و دنیای امروز. ❤️
شما هم اگه خاطرهای دارید که با یادآوریش به سالهای دور سفر میکنید، برام توی کامنتها بنویسید.
اگه دوست دارید، میتونید اون خاطره رو هم به تصویر بکشید و عکسش رو توی کامنتها باهام به اشتراک بذارید.
شاید با تعریف هر کدوم از این خاطرات، بتونیم یه تکه از گذشتهمون رو دوباره زنده کنیم. 🍂❤
سارا- ۱۲ اکتبر ۲۰۲۶- ونکوور