05/25/2026
گاهی به عکسهای دوران راهنمایی و دبيرستان ، دانشگاه و ….بزرگتريم نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم ما دقیقاً در چه جهانی زندگی میکردیم؟
انقلاب شده بود. حجاب آمده بود. بیرونِ زندگی پر از باید و نباید بود. به ما یاد داده بودند که بین «درون» و «بیرون» فاصله بگذاریم. انگار هر آدمی باید دو نسخه از خودش میداشت؛ یکی برای بقا، یکی برای حقیقت.
سالها فکر میکردم اسمش تظاهر بود
اما حالا، بعد از ٤٧ سال،ديگه اونو تظاهر نمینامم.اسمش را میگذارم تواناییِ حیرتانگیز انسان برای زنده ماندن بدون نابود کردنِ خودش.
ما در دوالیتی زندگی میکردیم، بله.ولی آن دوالیتی فقط مال ایران نبود، نیست.خیلی از آدمها در جهان، به دلایل مختلف، میانِ آنچه هستند و آنچه باید نشان بدهند زندگی میکنند.گاهی به خاطر سیاست.گاهی به خاطر خانواده.گاهی به خاطر جنسیت، عشق، مهاجرت، مذهب، ترس، یا فقط برای اینکه بتوانند دوام بیاورند.
اما چیزی که امروز بیشتر از همه برایم مقدس به نظر میرسد، دوستیهای آن سالهاست.
ما جامعهای نداشتیم که پشتمان بایستد.ما فقط همدیگر را داشتیم.
شاید برای همین بود که دوستیهایمان آنقدر عمیق و خالص بود.کمتر با هم رقابت میکردیم.کمتر همدیگر را قضاوت میکردیم.چون بیرون از آن حلقههای کوچک، جهان جای امنی نبود.
و حالا که به این عکسها نگاه میکنم، بیشتر از هر چیز، به قدرتِ اون ادم ها فکر میکنم؛بچههایی که نگذاشتند فضای سمیِ بیرون، زیباییِ رابطههایشان را از بین ببرد.
ما فقط زنده نماندیم ، ما بلد بوديم ميون شكاف ها زندگي كنيم.