06/02/2023
وجدان
وجدان به معنای بیداری عقل است. وجدان بیداری درونی انسان است که به زبان عربی ضمیر آمده است. هر انسان دارای وجدان است. وجدان، آگاهی شما از درون خود شماست. هیچکسی آگاهتر از درون خود شما نیست. وجدان محکمه عدالت در عملکرد خود تان است. وجدان روش و عمل زندگی تان را در میزان عدالت درونی تان قرار میدهد و شما را همیشه در آزمون قرار میدهد. در درون همهی ما دو پدیده در حال شکلگیری است. یک پدیده های عدالتمحور است که به آرامش وجدانی میانجامد و دیگر پدیده های وحشتزا است که عدالت را در درون شما نابود میکند و سبب ناآرامی وجدانی میشود. هر دو پدیده میتواند در گذر زمان و نظر به آگاهی درونی شما رشد کند. اگر شما به عدالت درونی تان باورمند باشید، وجدان پاک در درون شما نهادینه میشود و اگر برعکس آن بیعدالتی بر درون شما حاکم شود وجدان شما را کثیف میسازد. آنگاه این بیعدالتی به اژدهای خونین تبدیل میشود که هر گونه عدالت را در وجود شما میبلعد.
به نظرم آگاهی عقل تنها از طریق آموزه های روشمند یا دانشگاهی شکل نمیگیرد. ما بسیاری از انسانهای متخصص و نخبه را داریم که از کثافت وجدانی رنج میبرند. بنا آگاهی و آموزش درونی وابستگی به صداقت خود ما با خود ما دارد. اگر ما با خود عادل نباشیم، آگاهی درونی ما شکل نگرفته است چون ما خود را فریب داده ایم. بدترین نوع آسیبرسانی به وجدان برائتبخشی جنایاتی است که خود در درون خود انجام میدهیم. آنگاه برای آن بهانهای میآوریم و عملکرد خود را در درون خود و با خود توجیه میکنیم. مثلا سر انسان را میزنیم و آنگاه میگوییم این را در راه خدا انجام دادم. یا از منابع مردم میدزدیم و آنگاه میگوییم من سزاوار آن هستم چون منصب و مقام دارم و خدا آنرا برایم روا داشته است. این مغلطه ها همان نوع اژدهاست که بر ما مستولی شده است.
یکی از عوامل عقبماندگی جامعهی ما کثافت وجدانیاست. ما وجدان خود و جامعهی خود را کثیف ساخته ایم. مثلا خودبزرگبینی رهبران سیاسی از کثافت وجدانی نشأت میگیرد. انسانهایکه با وجدان پاک زندگی میکنند به عدالت، همسانی در کرامت و برابری اعتقاد دارند. آنانیکه با استفاده از ابزار سیاسی به مقامی میرسند و خود را مهمتر، والاتر، سزاوارتر از دیگران میپندارند، دچار کثافت وجدانی هستند.
وجدان انسان منحصر به فرد است و هیچ ساختاری ایدیالوژیک، سیاسی و دولت حق مداخله بر آن ندارد. هر دولتی که تلاش کند بر وجدان شهروندان حاکم شود، نتیجهی استبداد و استکبار وجدانی است. انسان با استفاده از قدرت تحلیل درونی و آگاهی عقلانی خود بر وجدان خود اثرگذار است. کرامت انسان جوهر وجدانی وی است و هیچ کسی و نهادی حق زیرپاکردن آن را ندارد. انسانهای که دارای شخصیت پاک هستند همیشه خود را تحلیل و نقد میکنند و وجدان خود را به قاضی عملکرد خود بر میگزینند. آنها به قضاوت وجدانی خود گوش میدهند و رابطه شفافی میان عقل و عدالت برقرار کرده اند.
جامعهی ما به ویژه در ۲۰ سال پسین به بحران وجدانی مواجه شد. این نقد به صورت خاص متوجه سیاستمداران است. سه عامل سبب بیوجدانی یک گروه کلان از سیاستمداران ما شد که بر همهی جامعه اثر گذاشت.
عامل نخست پول است. در این ۲۰ سال منابع زیاد پولی در افغانستان سرازیر شد. پول یکی از معروفترین کُشندگان وجدان انسانیاست. گردش آسان پول در ماحول سیاستپیشهگان سبب شد که عدالت درونی آنها قربانی خواستهای نفسانی شان شود و وجدان شانرا کثیف سازد.
عامل دوم، قدرت بود. در افغانستان قدرت به اندازه آگاهی شما رشد نمیکند. بلکه قدرت منابعاش را از وابستهگی های شما در مییابد. این عامل سبب میشود شما برای گسترش قدرت تان از میان هر نوع انسانهای ناخلف، همپیمانی برگزیند. اینجا عدالت فدای خودخواهی و خودکامگی شما میگردد. در همچو مواردی شما وجدان تانرا زیر پا کرده اید.
سومین عامل بیوجدانی حاکمیت ایدیالوژی ها است. شما در این حالت وجدان تانرا سپرده اید به دست یک ایدیالوژی که گاهی از نام خدا و گاهی هم از نام رهبران اداره میشود. در اینجا شما صاحب وجدان تان نیستید. کسانی دیگری هستند که وجدان تانرا اداره میکنند. شما فقط یک دستگاه بیاراده هستید که خون و پوست و استخوان در بدنهی تان جاریست. در این حالت شما انتحار، کشتار، شکنجه و هر گونه عمل ضد انسانی را به نام کسی انجام میدهید که هرآن وعده بهشت میدهد.
گسترش عوامل سهگانه بیوجدانی میان سیاسیون بر بیشترین نخبگان جامعه اثر گذاشت. آنگاه این سه پدیده به عادت جمعی تبدیل شد. مثلا اگر کسی مدتی را در مقام بالای دولتی کار میکرد، حق خود میدانست که یکباره پولدار شود. یا بد تر اینکه اگر در این مدت پولدار نمیشد، همه ملامتش میکردند که ظرفیت پولدارشدن را نداشته است. اینجا یک فاجعه وجدانی در حال شکل گرفتن بود. مثلا اراکین دولتی از منابع فقیرترینهای جامعه میدزدیدند و حق خود میدانستند. در هیچ جایی دنیا سراغ ندارید که یک وزیر، والی و یا معین در پهلوی کار رسمی دست به بازرگانی و تجارت بزند. اما در کشور ما نه تنها که خود بلکه اعضای خانوده های آنها صاحب نهاد های تجارتی، شهرکها، دستگاهها و منابع زیاد ملکیت های منقول و غیر منقول در خارج کشور بودند.
جامعهی که در آن وجدان اجتماعی بیمار باشد، سزاوار هر نوع بدبختی است. بدبختی بیشتر از این میشود که با وجود داشتن چنین رهبران سیاسی ما هنوز هم در پی آنان روانه هستیم. آنها قهرمانان و الگو های ما هستند. به سخنان شان گوش میدهیم. عکسهایشان را به خانه هایما آویزان میکنیم. زشتتر اینکه هنوز هم باور داریم که آنها دوباره بر ما حاکم شوند و ما را از بحران اُفت وجدانی نجات دهند. فکر نمیکنید که ما در بحران وجدان غرق شده ایم؟
دکتور ملک ستیز