26/05/2026
سه سال رفت و هنوز
صدای خندهٔ تو
در گوشِ خستهٔ این خانه مانده است، برادر…
تو آن چراغِ صبوری بودی
که شبهای تنگِ ما را
بیهیچ شکایتی روشن میکرد.
دستهای تو
بوی نانِ حلال و مهربانی میداد،
هر که غمی داشت
پناهِ شانههای تو میشد.
آه آه حاجی نصرت…
تو فقط برادر نبودی،
سقفِ آرامِ این خانواده بودی؛
مردی فروتن
که بزرگیاش را
در سکوتِ مهربانش پنهان میکرد.
سه سال گذشته است،
اما هنوز
هر بار نامت را میشنوم
دلم میانِ خاطرهها
آهسته میشکند…
خدا کند
بهشت،
شبیه قلبِ پاکِ تو باشد.