01/07/2018
اوایل انقلاب بود. با فریدون فروغی در زندان کمیته ی انقلاب هم بند بودیم. پاسداران کمیته از فریدون متنفر بودند و ما می دانستیم چرا اما کاری از دستمان بر نمیآمد. وقت هواخوری روزانه تنها پنج دقیقه بود. بعد از سیصد ثانیه باید به سرعت برمی گشتیم به سلول های کوچک و تنهایی مان را دود میکردیم.
ماموران کمیته بعد از اعلام پایان وقت هواخوری شلاق های خیس را در هوا می چرخاندند و گاه همین تازیانه ها بر سر و روی زندانیانی فرود می آمد که هوای بیشتری برای تنفس میخواستند. یک بار فریدون چند ثانیه ای مکث کرد تا کمی بیشتر ریه هایش را از هوای تازه پر کند. شاید به قریه ای دوردست فکر میکرد و شاید دلتنگ آزادی آن سوی دیوارهای بلند بود که ناگهان تازیانه بر پشتش فرود آمد.
قسم میخورم فریاد نزد. درد کشیده ی همان تازیانه بودم و میدانستم چه درد غیر قابل تحملی دارد. اما فریدون فریاد نزد. فقط ابروهایش را گره زد. خیلی آرام برگشت و با وقار خاص و هیبت شکوهمندش به پاسدار تازیانه به دست نگاهی انداخت و با لحن بم مردانه اش همین یک جمله را گفت: "انسان باش"!
این را گفت و به سلولش برگشت و مامور درهم شکسته و خرد شده را در محوطه ی زندان تنها گذاشت.
دوست من می گفت بعدها بارها و بارها پاسدار را دیدیم که دزدکی برای فریدون سیگار میآورد.
پ.ن= این خاطره را یکی از ترانه سرایان قدیمی که هم بند بود برایم تعریف کرد و من فقط نوشتمش. سالهاست که اسیر همین دو کلمه ام که امثال "فریدون ها" را دوست داشتنی کرده است.
انسان باش!
پ.ن.دو= فریدون عزیز را آخرین بار در "هتل آنا" دیدم. حالش خوب بود. خیال می کرد یکی دوماه دیگر مجوز صدایش را می گیرد و دوباره می خواند. اما حیف که مرگ مجالش نداد و راوی تلخ ترین ترانه های سرزمین من جان داد از بس که جان نداشت